شاید برای شما هم اتفاق بیافتد
پسر دستفروش گرسنه و تشنه در خانه ای را زد و در خانه را خانمی باز کرد...
پسر دستفروش: سلام خانم...میشه یه لیوان آب به من بدهید...
خانم خانه:بله...حتما...یه لحظه صبر کن...
پسر دستفروش:( در فکر خودش) انقدر هل شدم که نتونستم بگم گرسنمه...
خانم خانه: بیا پسر جون اینم یه لیوان شیر...نوش جونت
پسر دستفروش: اما خانم من فقط گفتم یه لیوان آب...
خانم خانه: من احساس کردم شاید گرسنتم باشه برات یه لیوان شیر اوردم که هم تشنگی و هم گرسنگی تو رو برطرف کنه...حالا بگو ببینم پسر جون دوره گردی؟
پسر دستفروش: نه خانم...من دستفروشی میکنم و اینطوری خرج تحصیل و خوردو خوراکمو در میارم...
الانم من فقط ده سنت پول دارم که اگه میشه همینو از من قبول کنید...
خانم خانه: (با خنده) به خاطر یه لیوان شیر...نه...مامانم گفته نیکی و خیر رساندن به مردم رو نمیشه با پول عوض کرد.
پسر دستفروش:(در حالیکه میرود) ممنون خانم...شما خیلی مهربونید...خداحــــــــافظ
چند سال بعد ...
پرستار:آقای دکتر...یه خانم پیری رو اووردن اینجا که خیلی حالش بده...عجله کنید بیاین...
آقای دکتر:(پس از معاینه و رسیدگی) خب... خانم...بیماری شما یه معده درد ساده است که با چند تا قرص و یه رژیم غذایی مناسب درمان میشه...
خانم بیمار:ممنون آقای دکتر...(خیلی آرام.به طوری که پولی ندارد) فقط هزینه ی درمان من چقدر شد؟
آقای دکتر: هزینه ی درمان شما قبلا با یک لیوان شیر پرداخت شده است...
/// برگرفته از رادیو نمایش با تغییراتی وسیع در نگارش/// FA
هدف این وبلاگ در ارتباط با دانشجویان رشته های بیوتکنولوژی، میکروبیولوژی، ژنتیک، بیوشیمی، سلولی مولکولی و سایر رشته های زیست شناسی میباشد.